تبليغاتX
عشق اتشین
عشق اتشین

نه میشه باورت کنم ....نه میشه از تو رد بشم....نه میشه خوبه من بشی....نه میشه با تو بد بشم


نه ميشه باورت كنم نه ميشه از تو رد بشم

نه ميشه خوب من بشي نه ميشه با تو بد بشم

نه دل دارم كه بشكني نه جون دارم فدات كنم

نه پاي موندن مني نه ميتونم رهات كنم

نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا كنه تو رو

نه ميتونم بگم بمون نه ميتونم بگم برو

كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام

قصه ام و از كجا بگم كه پا نگيري تو صدام

چه جوري از تو بگذرم تويي كه معني مني

تويي كه از مني اگر تيشه به ريشه ميزني

نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه هم نفس

نه با تو جاي موندنه نه مونده جاي پيش و پس

نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا كنه تو رو

نه ميتونم بگم بمون نه ميتونم بگم برو

كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام

قصه ام و از كجا بگم كه پا نگيري تو صدام

نه ميشه باورت كنم نه ميشه از تو رد بشم

نه ميشه خوب من بشي نه ميشه با تو بد بشم

نه دل دارم كه بشكني نه جون دارم فدات كنم

نه پاي موندن مني نه ميتونم رهات كنم

نميشه با تو باشم و اسير دست غم نشم

فقط ميخوام با خواستنت تا هستم از تو كم نشم


سه شنبه ششم مرداد 1388 |

عشق و دوست داشتن

عشق در دریا غرق شدن است ولی دوست داشتن در دریا شنا کردن است

                                                                                 دکتر شریعتی


یکشنبه چهارم مرداد 1388 |

عید پیامبری رسول خدا مبارك!!!


دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |

تقدیر

بــایــد تـو رو پیــدا کنــم شـایـد هنــوز هــم دیــر نیست

تــو سـاده دل کنـــدی ولـی تقــدیـــر بــی تقصیــر نیست

بـا اینکه بی تــــاب منــی بــازم منــو خـط می زنــی

بـاید تـــو رو پیــدا کنــم،تــو با خودت هــم دشمنــی

کـی بـا یـه جــمله مثــل مــن میتونــه آرومـت کنــــــــه؟

اون لحظه های آخــر از رفتـن پشیمونــت کنــــه؟

دلگیـــرم از ایــن شهر ســرد

ایــن کوچـــه های بــی عبـــور

وقتــی بـه مــن فکـــر میکنـــی حس می کنــم از راه دور

آخــــر یـــه شب ایــن گریـه ها سوی چشـامــو میبــــره

عطــرت داره از پیرهنـی کــه جـــا گذاشتی میپــــــــره

بـــایــد تــو رو پیــدا کنــم هــر روز تنـــهاتــــر نشی

راضــی بـه بـا مــن بــودنت حتــی از ایـــن کمتــر نشــی

پیــــدات کنــم حتــی اگــه پــروازمــو پــرپــر کنــــی

محکــم بگیــرم دستتــو احساسمـو بــاور کنـــی

بـایـد تــورو پیــدا کنـم شایـد هنــوز هــم دیـر نیست

تـــو ســاده دل کنــدی ولی تقدیــــر بـی تقصیــــر نیست


یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |

اشفتگی

ای عاقلان در شهر شما  شبگردم و دیوانه

                                            پای جنون آورده مرا   از خانه تا میخانه

ای آشیان تا کی مرا سوی جنون میکشانی

                                      افتاده را دیگر چرا در خاک و خون میکشانی

رفتم که بودم ندارم نشانی بیگانه با نام و نشانم

                               مپرس از دیار و خانمانم که مرغی جدا از آشیانم

ای عاقلان ای عاقلان دور از همه صاحبدلان

                                                                 

                                                                          شبگردم و دیوانه

                          


جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

My Angel

My Angel

For you my sweet angel I would die
I'd pick all the stars from the sky
And give them all just for you
To let you know how much I love you

My angel I'll love you thru all eternity
I would do anything for you sweetie
I wrote this poem from my heart
To let you know your my sweethear


Please stay with me forever
Take my hand and lets be together
Lets fly up to the heavens above
And show everyone we are in love


سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |

ایکاش میدونستی

كاش می دانستی
چشم هایم  زشكوفایی عشق تو فقط می خواند
كاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشك هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

كاش می دانستی
کسی هست كه احساس تو را می فهمد
کسی از تب عشق تو دلش می گیرد
کسی از غمت امشب به خدا می میرد

كاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر از احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رویش یك یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش می دانستی
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقیقت داری
تا بدانم كه به جز عشق تو این قلب ندارد كاری

باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل كنم؟
یا كه زمین را همه لبریز ز سر سبزی یك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یك بغل احساس پریشان دارم


دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |

دیگه....

دیگه از خسته گیام خسته شدم ، خسته شدم

دیگه از بسته گیام بسته شدم ، بسته شدم

می زنم تیغ به بند بستگی مگه آزاد بشم ز خستگی

بسه تنهایی دیگه توی قفس

بسه این قفس بدون هم نفس

دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب

واسه هر کی دل ِ من تنگ میشه ، تا می فهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین وا شده

مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون

تو نخ ِ آب ِ یخ و گرمی نون

باید حرف دلمو گوش کنم

غم دنیارو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون

خودمو رها کنم از اینو اون

دلمو جدا کنم از آدما سینه مو پُر کنم از یاد خدا

دیگه بسه ، دیگه بسه انتظار

اَبر رحمت به سر دنیا ببار

شب تارِ شب تارِ شب تار

آسمون خورشید و بردار و بیار


یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |

عشق یعنی...

عشق یعنی:هر اس ام اسی که بهت میرسه...امیدواری که اون باشه...

عشق یعنی:برای هر کسی که میخوایی اس ام اس بزنی اشتباهی واسه اون میفرستی...

عشق یعنی:دائم موبایلت رو چک میکنی که نکنه از اون اس ام اسی رسیده باشه اما وقتی نیگاه میکنی...خودت بهتر میدونی هیچ خبری نیست...

عشق یعنی:همش دونبال یه موضوع میگردی که واسش اس ام اس بزنی...

عشق یعنی:همش فکر میکنی گوشیت تو جیبت داره میلرزه اما وقتی نیگاه میکنی هیچ خبری بازم نیست...

عشق یعنی:شبایی که اس ام اسات نمیرن واقعآ اعصابت خورد میشه...

عشق یعنی:هر وقت یه اس ام اس دیر میرسه اونو چند بارsentمیکنی که زودتر برسه...

عشق یعنی:هر وقت یه اس ام اس عاشقانه میخواییsent کنی اونو به تمام خطاش میفرستی...(ثابت،ایرانسل،تالیا،همراه اول)

عشق یعنی:پشت سر هم به اون تک میزنی تا اس ام اسات زود تر برسن...

عشق یعنی:گاهی وقتا که حرفی واسه گفتن نداری اس ام اس خالی میفرستی تا بدونه به یادشی...

عشق یعنی:هر جا که هر جمله ی عاشقانه ببینی سریع اسم خودت رو پایینش مینویسی و واسش sentمیکنی تا بفهمه چقدر دوسش داری...

عشق یعنی:غبض موبایلت فقط مخابرات رو خوشحال میکنه...

عشق یعنی:۲۰۰۰هزار اس ام اس در ماه...

عشق یعنی:بیماری که همه میگن دچارش شدی...


چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |

شرلوک هلمز

شرلوک هلمز ، کارآگاه معروف ، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند . نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست . بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : " نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني ؟ " واتسون گفت : " ميليون ها ستاره مي بينم " . هلمز گفت : " چه نتيجه اي مي گيري ؟ " . واتسون گفت : " از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم . از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست ، پس بايد اوايل تابستان باشد . از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است ، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد " . شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت : " اتسون ! تو احمقي بيش نيستي !نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند


چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |